محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2001
تاريخ الطبرى ( فارسي )
آنها را بشناسد و از آن پس كه شناخت شبى بجاى طلايه دار سپاه خوبش تا نزديك اردوگاه خاقان برفت و آنجا بماند و چون صبح شد سوارى از تركان با طوق خويش بيامد و طبل زد آنگاه در جايى كه بايد ايستاد و احنف به دو حمله كرد و ضربتى در ميانه رد و بدل شد و احنف ضربتى زد و او را بكشت . آنگاه احنف بجاى ترك بايستاد و طوق او را بگرفت ، پس از آن يكى ديگر از تركان بيامد و چنان كرد كه ترك اولى كرده بود و نزديك احنف بايستاد كه به دو حمله برد و ضربتى در ميانه رد و بدل شد و احنف ضربتى زد و او را بكشت . آنگاه احنف به جاى ترك دوم ايستاد و طوق او را بگرفت . پس از آن ترك سوم بيامد و مانند دو ترك ديگر رفتار كرد و دور تر از جاى ترك دوم ايستاد و احنف به دو حمله برد و ضربتى در ميانه رد و بدل شد و احنف ضربى زد و او را بكشت . آنگاه احنف سوى اردوگاه خويش برگشت و كس خبردار نشد و احنف براى جنگ آماده شد . رسم تركان چنان بود كه حمله نمىكردند تا سه تن از سواران ترك مانند اين سه تن به نبردگاه آيند و طبل بزنند ، پس از آنكه سومى مىآمد حمله مىبردند . در آن شب نيز تركان پس از آمدن سوار سوم حمله آوردند و سواران مقتول خويش را بديدند و خاقان فال بد زد و گفت : « اينجا دير بمانديم و اين كسان در جايى كشته شدهاند كه در آنجا كس كشته نشده ، ما را در جنگ اين قوم نيكى نباشد ، بايد رفت . » و كسان بازگشت آغاز كردند . وقتى روز بر آمد مسلمانان اردوگاه تركان را خالى ديدند و خبر آمد كه خاقان سوى بلخ رفته است . و چنان بود كه يزدگرد پسر شهريار پسر خسرو ، خاقان را در مروروذ رها كرد و سوى مرو شاهجان رفت و حارثة بن نعمان با همراهان خويش حصارى شد و يزدگرد آنها را محاصره كرد و گنجينه هاى خويش را از جايى كه بود درآورد . در اين هنگام خاقان در بلخ بود .